تبليغاتX
کیمیاگر

نوشته هایم ننوشته ماند، حرف هایم ناگفته، سکوتم نشکسته ، خمیازه هایم بی خواب و خسته، آرامشم بر هم خورده ، نگاهم مایوس، انتظارم بی حاصل، رنج هایم بی دلیل ، زخم هایم بی مرحم، نان هایمان بی رزق ، خانمان بی گرما ، شعله ها بی فروغ و انگار در تمام این معناها همه چیز منتظر یک وداع سرد از تو بود تا به هق هق یکباره ای از درد دست دهد.

نام این جان فرسا چیست ؟ بی هدف می توان زندگی را دریافت و بی هیچ تنفر و دل خوشی برنشست. و ما توان نا توان خود را در این دایره ی بی مرز انداختیم و روزگار کهنه انگار کودکی، هوس بازیچه داشتن دارد و ما هنوز بی هیچ گفته ای می روییم ، نه از خود، بلکه از خاک. و نمی دانم چرا از این روییدن شادیم؟ گریزانیم از آن دم  که باز گردیم و خنده ها و گریه هایمان بی وزن و معلق خواهد مُرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 19:59  توسط کیمیاگر  | 

آسوده خاطرم. نمیدانم چرا. مثل اینکه همه چیز بی حالت و بی معنی باشد... دختر بودن مثل یک علامت سوال ، جای خودش را آخر هر جمله ی شک داری ، حفظ میکند... تفاوت هاست که همیشه زیباییها را می سازد ، ولی انگار این دفعه مثل دفعه های قبل این جمله را نمیشود به کار برد... این دفعه همه چیز تبدیل می شود به شهوت ها و دوری از یک کلمه ی اخیراً  نا محسوسی به نام "اعتماد".

استناد به اینکه باید محکم بود و به راه و ایمان ادامه داد همیشه کارساز نمی شود ، مگر اینکه یک انگیزه ی قوی پشت هر حرکتی باشد. اما جالب اینجاست که این انگیزه هم در یک نگاه می تواند یک تفاوت باشد وشاید بدتر به نظر برسد اگر بگویم یک شهوت شود.

تمام دانسته های انسان از طبیعت غیر انکار پذیرش ساخته می شود ... خوب ، مسلم هست که این طبیعت هر چیزی می تواند باشد از جمله همان تفاوت ها.

حرف ها ی نسنجیده، قانون های خشک و بی اراده، تعصب های ولگرد، آدمکهای وراج، سکوت های بغرنج و جالب تر اینکه هر کدام در هر تفاوتی ، متفاوت تر می شود و سوال اینجاست که چرا بعضی ها به دنبال یک تشابه عینی در هر حرفی ، قانونی، تعصبی و سکوتی هستند که  نه ریشه به جایی می برند و نه باری از دوش کسی کج می کنند.

کنار تمام این گوشه های غیر متشابه، من دختری هستم که یا بهتر است بگویم من کسی هستم که می توانم بدون اهمیت دادن به باور هایشان ، آسوده و بی نیاز قدم بردارم و هرگز نخواهم دانست که آیا کسی از دنیای متفاوتها می تواند بداند این علامت سوال چه پاسخ هایی دارد؟!  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 21:35  توسط کیمیاگر  | 

صحبت از آینه و چین و چروک نیست ، صحبت از یک عمر تنهاییست

صحبت از گم شدنت از من نیست ، صحبت از دقدقه ی بی تابیست

بحث این نیست که تو آن شوی و من این بشوم، بحث این است که تو کیستی و وجودم از کیست؟

قاصدک آهنگ تو را می خواند آسان نیست
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 22:35  توسط کیمیاگر  | 

 

ای کاش می دانستی جوانه ای منتظر گرمای بی انتهای سادگی توست، ای کاش در مرگ نگاهت به صورتک زشت تصویر نمی اندیشیدی! ای کاش در سردی سکوتت و در هیجان حرکتت با ورت پنهان تر بود و ای کاش رمز نگاهت بر من آشکار نمی شد که چنین مستحق غم تو شوم و باور کنم که سکوتت علامتی از خشنودی توست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 20:20  توسط کیمیاگر  | 

نوشته شده در تلریخ 87.1.15

صبح ساعت 7 از خواب بیدار میشم، خاموشش می کنم،دوباره می خوابم،

چشمام رو باز می کنم یه نگاه به ماهی چوبی توی سقف می کنم،دوباره

چشمام رو می بندم، چشمام رو باز می کنم،دیوارهای آبی اتاق....تکرار..

.----- کجاست؟...چشمام رو می بندم... آره همونجا ایستاده بود...بلند میشم

...آره یه چیزای دیگه هم یادم می یاد....برم یا نرم؟

می رم دستشویی...به آینه نگاه میکنم...یه دختری که داره می میره...

مسواک می زنم ...صورتمو می شورم دوباره به آینه نگاه می کنم ...

غصه نخور...کی می بینمش پس؟...می یام تو اتاق...ناراحتم...3 ماه و

 23 روز....یه فاتحه می فرستم...کتاب حافظو باز می کنم....

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم            تبسمّی کن و بین جان همی سپرم

واقعاٌ؟ یواش می خندم...صبحونمو خوردم...دوباره می یام تو اتاق...

.----دیشب خونه نیومده...امروز هم اصلاَ ندیدمش.. ظهر با ---- حرف زدم

 ،می خندیدم...می گفت دلش برام تنگ شده و دوستمون داره... من حالم خوب

 نیست.. می خندم...بهش گفتم می رم مسافرت ،گفت خوبه حداقل حالم بهت

ر می شه...برم یا نرم؟ ...کارامو نکردم،مشقای شبم رو ننوشتم...خوب

 نیستم ولی نمی دونم چیه؟

آهنگ های همیشگی رو انتخاب می کنم .. می شه ادامه ندم؟ ....تکرار

...برم یا نرم؟....-----کجاست؟ دوباره می خندم...رفتم دوش گرفتم..

.ناهار نخواستم...بعد از ظهر ---- اومده تو اتاقم خواستم بخوابم رفت

، من خوابیدم..بیدار شدم...چشمامو باز کردم ...----- کجا بود؟ میرم تو

 حیاط...با یه توپ....خاله اینا می خوان بیان اینجا ....برم یا نرم؟

 من شدم گریه...من ساکتم امّا ......من گریه می کردم.. تکرار... برم یا نرم؟

...بلاخره وقتی خاله اینا رفتن گفتم نمی رم....من نمی خوام ... تو رو خدا

 یکی جلومو بگیره.. می خوام همه چیز وایسه....من گریه دارم..

 مامان اینا رفتن بیرون .. من تنها شدم..کاش بمیرم...کاش نمیرم...

----- این یه تهدیده... کجایی؟...چی می گی؟...حرف حسابت چیه؟...

من نمی خوام.. من میخوام پیاده شم....اتاق آبی .. بدون خدا؟!...گریه

..یه فال دیگه..

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس           که چنان زو شده ام بی سرو سامان که مپرس

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 23:9  توسط کیمیاگر  | 

 

نوشته هايش را برگ برگ مي فروخت ،

مي دانست كه اندك زندگي اش را به حراج

 گذاشته، اما با فكر گرمي خانه اش حتي

براي لحظه اي، به كارش ادامه مي داد...

انگار زندگي اش را لحظه لحظه كوتاه

مي كرد، انگار مي خريد در جلد اسارت،

 آزادي اش را در فروختن...چيز زيادي

نپاييد ورقه ها تمام شد، آن سكه ها و

اسكناس ها را جمع و جور كرد . وقتي

اطرافش خلوت شد گويي تازه از حالت

مسخ شدگي درآمده بود...آيا همه ي

 آنچه را  كه نوشته بود فروخت؟...توجهي

 نكرد،ضمضمه ي كوتاهي از آري در

 گلويش لرزيد...بعد به فكر خريدن آتشي

 براي گرماي خانه و ناني براي خوردن

و لباسي براي گرم كردن افتاد...بدون

 آنكه بخواهد به اين فكر كند كه آتشش

 را چند لحظه پيش فروخت به راه افتاد....... .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:42  توسط کیمیاگر  | 

نوشته شده در 86.8.18

باز هم می گرییم ، باز هم ناله ، رشته افکار رنجور و به فرجام نرسیده،

 باز هم چشمانش در پی یک قافیه ، و در این وادی سرد و لبریز از همهمه

، ما می گرییم ، محکوم شده به خواندن غزلی در پی دستانی به امید

گرمایی ،با نگاه فردایی.

اشتیاقم مُرد ، صبر و قرارام مُرد و وجودم در مرداب خفقان.

و سکوت اشک بر انگیخته از درونم را تهدید می کند . به کدامین امید؟

نمی دانم. با کدامین لبخند؟ نمی دانم.

خاطراتش همه از زشتی نامردمانی گم شده از خویشتن است . به هم بافته شدگانی

 که جز نگاهی با تمسخر جوابی نخواهند داد و این تمام باور اوست:

جوابی ندارند ، سکوت، خشونت بی دلیل ، خفقان تا ابد، به چه گناهی؟

 نمی دانیم. آخر چرا؟ نمی دانیم. از چه و برای چه؟ نمی دانیم؛ و کلمات نمی دانم،

حتماَ، ببخشید، باشد، قول بده و ... ضمضمه می شوند و تو آنی هستی که باید

 تکرارشان کنی. در پی لبخند تو چیست؟ تظاهر نکن بگو آنچه را که باعث

 اشک هایت می شود.

چشمانش را از دیدن گناهی نکرده بسته بود و تمام افکارش حول خشمی بود

که سراپا از ریختن اشکی شد ، تمام حس زیبایش ویران و کرانه ی دریای

دیدار بیابان ! عجیب است که ما هنوز ضمضمه می کنیم تمام کلماتی را که

 به ما می گویند بگویید، یا شاید این طریقی است که در فطرتمان حک شده

 است. من سراپا لبریز از حکایتی برای شکایت و آنان همه لبریز از

 خاموشی برای تظاهر نجابت!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:49  توسط کیمیاگر  | 

نوشته شده در 86.8.7

خسته و ناكار از سفري بس دراز رسيده ، رنج و اندوه بار سنگين

 دل بر تن و به اشارتي يله ؛ ستاره هاي خردي كه شرمسارانه سر

 بر مي آوردند و صداي آهنگين دريايي طوفاني ؛ پاها سنگين از

 رفتن راهي دور از مقصد ، شانه هايم به اميد تكيه گاه محكم تري

 چون ديوار، خواب آلوده از سياهي روز روشن ، سكوت و من

در مهماني بهت زدگان  و شب دراز.....

چشمانم نيمه باز و دردناك ، ماه كامل و پنجره ي كوچك ...

من خوابم برد......

 

طلوع آفتاب و گرمي پرتو ، سكوت جانم و آرامش دريا ، به كنار

 ساحل رفتم ديشب خسته بودم خوابم برد...من از راه دوري آمده

بودم ...شلاق موج ها مرا از نفس انداخته بود ...بايد فكرهاي

 تازه اي راه داد....امروز قايقي مي سازم تا برگردم....  .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:17  توسط کیمیاگر  | 

نوشته شده در 86.7.24

ای کاش می دانستی جوانه ای منتظر گرمای بی انتهای سادگی

توست، ای کاش در مرگ نگاهت به صورتک زشت تصویر

 نمی اندیشیدی! ای کاش در سردی سکوتت و در هیجان

 حرکتت با ورت پنهان تر بود و ای کاش رمز نگاهت بر

 من آشکار نمی شد که چنین مستحق غم تو شوم و باور

 کنم که سکوتت علامتی از خشنودی توست!

 

واین داستان همچنان ادامه دارد....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:21  توسط کیمیاگر  | 

 

خنده شرطی ندارد ، در سرما دست در جیب کنیم و بگذریم با

نگاهی عامیانه. همه خیره...شاید کسی در دل آرزویی دارد!

ترس...حقیقت پنهان، افکار خسته و ثابت و نجوای همگان

 بی حاصل. از حقش دفاع نمی کند، از باورش...از دلش...

فقط غرور ...تکبّر!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:20  توسط کیمیاگر  |